تبلیغات
گروه تئاتر همرهان شهرستان محمود آباد - تحلیلی بر نمایشنامه دکتر فاستوس اثر کریستوفر مارلو
گروه تئاتر همرهان شهرستان محمود آباد
دانش خود را هیچگاه اهتکار نکنید / دکتر قریب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



بنام خالق زیبایی ها و یگانه کارگردان عالم


ئئاتر در روزگار ما معضلی است و نه فقط برای ما، که در سراسر عالم؛ مگر برای آنان که تئاتر شان ریشه در سنت و یا اساطیر داشته است. بعضی ها معتقدندکه تئاتر دیگر مرده است؛ من از آنان نیستم، اما از سر انصاف باید بگویم که چندان هم زنده نیست.

«سید اهل قلم شهید مرتضی آوینی»

در این وبلاگ به فعالیت های هنری ،خبری ، نقد و بررسی نمایشی انجام شده پرداخته می شود
شماره مجوز: 33467 /89
شروع فعالیت: 1380
سرپرست: احترام حسین پور
کارگردان: احترام حسین پور ، حمیدرضا گل محمدی تواندشتی احترام حسین پور ، حمیدرضا گل محمدی تواندشتی
نویسنده: محمدرضا احمدی آسور ، حمیدرضا گل محمدی تواندشتی
طراح صحنه، صدا و موسیقی: حمیدرضا گل محمدی تواندشتی احترام حسین پور، سعید گل محمدی تواندشتی حسین آرمیده
بازیگران ثابت: طاهره محمدی، حمیدرضا یوسفی، مجید رمضان نسب حسن علیزاده، روح الله حسن زاده، مجید یونسی، مهدی رمضان نسب یلدا خادمی، زینب حسین پور
بازیگران میهمان: امیر رفیعی، عابد عبدی، حسن رامی، حسین حیدری رضا رمضان نسب، سید پیمان نبی زاده، سید مرتضی هاشمی جلال وردان، جعفر زالی، فاطمه گل محمدی تواندشتی
سایر همکاران: میترا حیدری، معظمه منصوری، بهاره ابراهیم زاده میترا ابراهیم زاده ، علیرضا گل محمدی احترام حسین پور، مهدی رمضان نسب، حسین آرمیده، مجید یونسی حمیدرضا یونسی، سپیده گل محمدی تواندشتی

مدیر وبلاگ : حمیدرضا گل محمدی تواندشتی
نظرسنجی
نظرتان در باره وبلاگ






 کریستوفر مارلو

 

گذری بر زندگی کریستو فر مارلو :

کریستوفر مارلو در سال 1564 به دنیا آمد. شکسپیر هم در همان سال به دنیا آمده است. مارلو هنوز جوان بود که در نزاعی در یک میخانه به ضرب کارد از پا درآمد و انگلستان و اروپا و شاید کل جهان از وجود شاعری بزرگ که می توانست آثار بزرگتری پدید آورد، محروم ماند. این حادثه در سال 1593 اتفاق افتاد. در این هنگام مارلو بیست و نه ساله بود. وقتی او کشته شد بعضی ظاهربینان قشری مذهب گفتند که او بسزای لاابالی گریها و هوسرانی های خود رسید و اظهار امیدواری کردند که پایان کارش مایه عبرت خلق شود. آن روز که این سخن گفته شد هنوز قدر مارلو شناخته نبود. نه به این معنی که او هنوز شهرت کافی پیدا نکرده بود بلکه تأتر و درام جدید هم هنوز جای و جایگاهی نداشت که مارلو در آن جایگاه عزّت و اعتباری داشته باشد. او در زمره راهگشایان تأتر و درام جدید بود و به برکت آثار جاویدانی که پدید آورد در تاریخ ادب و هنر و شعر نامدار شد.

 در اینجا به آثار دیگر او و حتی به «تیمورلنگ» که به نحوی با تاریخ کشور ما مربوط می شود کاری نداریم. می گویند از میان آثار مارلو ادوارد دوم از حیث شناخت و پرداخت بر نوشته های دیگر مزیت دارد اما دکتر فاستوس از حیث مضمون چیزی دیگر است. در آن زمان رسم بود که نویسندگان و درام نویسان در آثار خود مظاهری از صفات خوب و بد آدمی مثل مهر و کین و حسد و خسّت و حرص دنیا و . . . را تصویر می کردند.

نمایشنامه دکتر فاستوس و تحلیلی بر آن :

مضمون دکتر فاستوس هم ربطی به حرص و جاه طلبی و دنیا پرستی دارد ولی این ظاهر است و اگر شاعرانی مثل مارلو و شکسپیر و گوته تنها حرص و آز و طمع را نشان می دادند تا به دیگران بگویند که از آن صفات بپرهیزند، مقامی برتر و بالاتر از واعظان زمان خود پیدا نمی کردند. وعظ کار خوبی است اما واعظ را با شاعر قیاس نباید کرد. بعضی از واعظان زمان مارلو همان ها بودند که از مرگ شاعر خوشحال شدند و آن را یک حادثه میمون و رفع خطری برای اخلاق دانستند. ما امروز اسم هیچ یک از آن واعظان را نمی دانیم. نه اینکه هنر با اخلاق نسبت ندارد. هنر و شعر بنیاد خانه آدمی را می گذارد و استوار می سازد و برای خانه و در خانه است که قواعد و احکام اخلاق وضع و رعایت می شود. به این جهت شاعر بی آنکه پروای اخلاق داشته باشد و با قصد و نیت خاص زبان بگشاید، مجالی فراهم می آورد که نیت ها تهذیب شود و قواعد اخلاق مدوّن شود و مجرایی برای جاری شدن پیدا کند. اگر به نکته مذکور توجه نشود و نسبت هنر و اخلاق در پرده بماند، شناخت اثر هنری و انس با آن دشوار می شود. اگر هنر با اخلاق نسبت دارد چرا همه هنرمندان اخلاقی نبوده اند و چرا کریستوفر مارلو را به فساد اخلاقی متهم کرده اند. اگر بگوییم کریستوفر مارلوی بی اخلاق اثری اخلاقی پدید آورده است آیا خود را با هزار اشکال مواجه نمی سازیم؟ مرد بی اخلاق به اخلاق چکار دارد و کسی که خود واجد صفات اخلاقی نیست چه درک و تجربه ای از اخلاق دارد که بتواند آن را در زبان تصویر کند. شاید بگویند شاعر رذیلت هایی را که از آنها آزاد است، تصویر می کند. مارلو هم حرص مال و جاه و صفت دنیاطلبی نداشته و آنها را بنحوی که در جهان خود دیده، جلوه داده است. امیدوارم کسی این سخن بی پایه را به زبان نیاورده باشد. شعر مال شاعر و در اختیار شاعر نیست و با قصد و غرض افساد و اصلاح و جلب سود و دفع زیان سروده نمی شود. شعر زبان اصیل است و زبان اصیل از جای دیگر می آید. این زبان گرچه با زبان تفهیم و تفاهم مشابهت ها و قرابت ها دارد، نه عین آن بلکه بنیاد آن است. کریستوفر مارلو نخواسته است به ما درس بدهد که مثل فاستوس فریب شیطان نخوریم و به مال و جاه و قدرت فریفته نشویم. سرگذشت فاستوس سرگذشت یک شخص نیست. فاستوس یک تاریخ است. این تاریخ را شاعر از ابتدا تا انتها از همان آغاز در جایی که گذشته و آینده در زبان بهم می رسند، دیده و گزارش کرده است. افسانه فاستوس را مارلو جعل نکرده است. قصّه او به خصوص در آلمان شایع بود. فاستوس داستانی کیست؟ او دانشمندی بزرگ از اهالی ورتمبرگ آلمان است. او سرآمد همه پارسایان و دانایان زمان خود است اما وقتی در دانش به کمال می رسد انقلابی در وجود او پدید می آید که همه دانش ها را بیهوده می یابد. حتی فلسفه در نظرش تاریک و کریه جلوه می کند. او دیگر از علم بیزار است و اراده اش میل به قدرت دارد. او قدرت را می جوید و به این جهت درصدد بر می آید که به جادوگری رو کند تا با آن بتواند جهان را مسخر خود سازد. پیداست که وقتی از علوم قطع علاقه می کند نظرش به علوم قرون وسطی است و بر طبق رأی قرون وسطائیان، علم که مطابق با واقع است، برای تصرّف در جهان بوجود نیامده و حقیقت آن قدرت تسخیر و تصرف نیست. او به جادوگری رو می کند تا با آن قدرت تصرّف بدست آورد. فاستوس بخود می گوید «فرمان کشور مداران تنها در قلمرو خودشان اطاعت می شود ولی بر باد وزان تسلطی ندارند . . . اما قلمرو آنکه در سحر و افسون هنرمند است تا هرکجا طائر فکر آدمی پرواز کند، منبسط و ساحر توانا خداوندی بسیار نیرومند است پس تو ای فاستوس از این پس همه توانایی خویش را در بدست آوردن فنّ خداوندی مصروف ساز» (صحنه اول، دکتر فاستوس، ترجمه دکتر صورتگر، ص 29). او به دنبال دو ساحر و استاد جادوگری می فرستد اما می اندیشد که مبادا راهی که آغاز می کند گمراهی باشد. در دقایقی که فاستوس در انتظار دو استاد سحر بسر می برد، دو فرشته، یکی خوب و دیگری بد نزد او می آیند. فرشته خوب او را از سودای ساحری منع می کند و فرشته بد او را به این کار می خواند اما سودای سحر و قدرت بر او غالب شده است. والاس و کرنلیوس که فاستوس را به ساحری خوانده اند با او ملاقات می کنند و هریک جلوه ای از قدرت را به او نشان می دهند. کرنلیوس می گوید: « ارواح به او گفته اند که می توانند آب دریاها را بخشکانند و گنجینه هایی که در عمق دریاها در کشتیهای شکسته مدفون است بیرون بیاورند» (ص 32). و سپس از فاستوس می پرسد که اکنون ما سه نفر از این ارواح چه بخواهیم؟ فاستوس درخواست می کند که علم ساحری را به او بیاموزند تا آنها را به کار بندد. در این حیض و بیض شاگردان فاستوس از راه می رسند و از دگرگونی احوال استاد خود متعجب می شوند اما استاد راه ساحری را پیش گرفته و صحبت شیاطین را برگزیده است. او با اوراد و اذکاری که می خواند و اشکالی که رسم می کند مفیستوفلس، پیشکار ابلیس را احضار می کند. مفیستوفلس با منظری زشت ظاهر می شود اما فاستوس به او دستور می دهد که با منظر نیکو و جامه روحانیت نزد او بیاید و مفتسیوفلس چنین می کند و می پرسد که فاستوس چه می خواهد که برای او انجام دهد. فاستوس از او می خواهد که پیوسته ملازمش باشد و هرچه می خواهد، حتی اگر خارج کردن ماه از مدار خود و فرو بردن کل زمین در غرقاب باشد، اطاعت کند. مفیستوفلس می گوید که او بنده ابلیس است و باید از او اجازه بگیرد و اجازه می گیرد و ابلیس به او اجازه می دهد که در خدمت فاستوس باشد. مفیستوفلس به دکتر فاستوس گزارش می دهد که او دچار لعنت ابدی است و همواره و پیوسته در دوزخ بسر می برد و هرجا برود دوزخ با اوست و او با دوزخ است. فاستوس که این سخنان را می شنود بر غرورش افزوده می شود که چگونه از همه آنچه ابلیس و دستیارانش می توانسته اند داشته باشند چشم پوشیده و به چشم حقارت می نگرد و به خود می گوید: «اگر من به عدد ستارگان آسمان جان داشتم همه را به این مفیستوفلس تسلیم می کردم . . . به کمک او من پادشاه همه کشورهای جهان خواهم شد و بروی آسمان پلی معلّق خواهم ساخت که از روی آن از اقیانوس بگذرم. من آن کوهی که آفریقا را از اروپا جدا می کند، برخواهم داشت . . . حالا که هرچه خواستم بدست آوردم بروم فکر کنم که به مدد علم سحر چه کارهای بزرگ می توان انجام داد . . . » (ص 42). با اینهمه اندیشه خریدن لعنت ابدی او را آرام نمی گذارد گویی کسی در گوش او می خواند که از سحر بگذر و به خداوند بازگرد اما دوباره به سودای قدرت باز می گردد و توجیه می کند که خداوند ترا دوست نمی دارد و تو باید ابلیس را بپرستی و برای او معبد بسازی. وقتی دکتر فاستوس با فرشتگان خوبی و بدی مشغول صحبت است مفیستوفلس وارد می شود و پیشنهاد می کند فاستوس روحش را به او بفروشد و به او می گوید برای اینکه ابلیس مطمئن شود باید با خون خود پیمان را امضاء کند. فاستوس بازوی خود را با کارد مجروح می کند اما خونش لخته می شود گویی هنوز وجود او دستخوش دوگانگی است اما مفیستوفلس آتش می آورد و خون لخته را جاری می سازد تا فاستوس بتواند با آن بنویسد که روحم را به ابلیس تسلیم می کنم و او این را می نویسد و امضاء می کند اما وقتی به بازوی خود نگاه می کند می بیند روی آن نوشته شده است: "ای آدمی بگریز" اما مفیستوفلس مشغولیتی برای او فراهم می آورد و او را به خود بر می گرداند.

مفیستوفلس در برابر عهدی که دکتر فاستوس کرده است به دوزخ و ابلیس قسم می خورد که به تمام وعده های خود وفا کند و کتابی به او می دهد که با عزائم و اوراد مسطور در آن هر وقت هرچه را که خواست در نزد او حاضر شود. اکنون دیگر همه جا مفیستوفلس با دکتر فاستوس است تا هرچه بخواهد برایش فراهم سازد و شکها و ندامتهایش را زائل سازد. فاستوس وقتی به آسمان نگاه می کند می خواهد توبه کند و مفیستوفلس را لعنت می کند که او را از نعیم آسمان محروم کرده است اما به او گفته می شود که چشم از آسمان بردارد و بخود بنگرد زیرا زیبایی و شکوه به آدمی تعلق دارد و آسمان هم برای آدمی خلق شده است.

فاستوس چون این را می شنود با مفیستوفلس به بحث می پردازد. مفیستوفلس به بعضی پرسشها پاسخ می دهد اما وقتی از او پرسیده می شود که آفریدگار جهان کیست مفیستوفلس پاسخ نمی دهد و بهانه می آورد که اینها از اسرار است و این اسرار به جهان ما ارتباطی ندارد و فاستوس باید در اندیشه دوزخ باشد زیرا به لعنت ابدی دچار شده است. در سراسر درام هروقت فاستوس میل به توبه می کند، مفیستوفلس عهد و پیمان را بیاد او می آورد و چون کار سخت می شود، ابلیس خود با مفیستوفلس و . . . نزد فاستوس می آیند. فاستوس می پرسد آیا آمده ای مرا به دوزخ ببری ابلیس؟ ابلیس پاسخ می دهد که آمده ام به تو بگویم دیگر به مسیح میندیش و مرا در نظر داشته باش. فاستوس به فرمان ابلیس گردن می گذارد آنگاه گناهان هفتگانه را در نظر او جمیل می سازند. چنانکه در درام آمده است مثال و منشاء گناهان بزرگ، غرور و حرص و خشم و حسد و شکم خوارگی و تنبلی و شهوت پرستی است. پس از مشاهده مثالهای مزبور فاستوس می خواهد دوزخ را ببیند و ثوابت و سیّارات و مناطق و بروج آسمان و شرق و غرب جهان را سیاحت کند و بعد به رم می رود تا پاپ و دستگاه روحانی او را ببیند و در ضیافت روز عید «پطر مقدس» حاضر باشد. در آنجا او پاپ را دست می اندازد و بعد نزد امپراطور شارل پنجم می رود و امپراطور از او می خواهد که اسکندر و همسرش را نزد او حاضر کند و فاستوس آن دو را حاضر می کند و بر سر یکی از درباریان پر مدّعا دو شاخ گوزن می رویاند سپس چون دوک ونهولت تقاضای دیدار او دارد، فاستوس همراه مفیستوفلس نزد او می روند و هنرهای خود را نمایش می دهند. سپس فاستوس از همسر دوک می پرسد چه میل دارید تا برایتان حاضر کنم و دوشس پاسخ می دهد اگر تابستان بود چیزی بیش از یک خوشه انگور نمی خواستم و فاستوس پس از لحظه ای آن را به دست دوشس می دهد ولی حالا دیگر فاستوس به پایان راه خود رسیده است. پیمان او پیمان بی تاریخ و بی مدت نبوده است. در ابتدای راه فاستوس از انجیل این آیه را خوانده بود که پاداش گناه مرگ است و او کم کم باید آماده مرگ باشد. در این ایام آخر عمر دانشجویان از استاد می خواهند که هلن، زیباترین زن یونانی را ببینند. هلن ظاهر می شود اما فاستوس با درد خویش گلاویز است. اینجا پیرمردی هم که او را نمی شناسیم حاضر می شود و به فاستوس نصیحت می کند که از راه ابلیس بازگردد و به رحمت الهی امیدوار باشد. ظاهراً این پیرمرد خود فاستوس قبل از گمراه شدن یا شأن الهی وجود اوست. سخن پیرمرد اثر می کند اما بمحض اینکه فاستوس تنها می شود، مفیستوفلس می آید و به او نهیب می زند که چنین فکرهایی بخود راه ندهد. فاستوس عذرخواهی می کند و تقصیر را به گردن پیرمرد می اندازد و می خواهد که مفیستوفلس او را با سخت ترین عذاب دوزخ عقوبت کند. مفیستوفلس می گوید ایمان او قوی است و روح او در برابر من تسلیم نمی شود و سعی می کند که جسمش را دچار عذاب کند و فاستوس برای اینکه از افکار مخالف ابلیس آزاد شود از هلن، زنی که بخاطر او شهر تروا به آتش کشیده شد، کامجویی می کند و می گوید من بجای تروا شهر ورتامبورگ را آتش خواهم زد و . . . اما پیرمرد دوباره وارد می شود و به فاستوس لعنت می کند و چون شیاطین وارد می شوند که او را عذاب کنند او ایمان خود را در بوته آزمایش می گذارد و آتش مهیبی را که شیطان افروخته است، مقهور ایمان خود می سازد و چون شیاطین از صحنه می گریزند به آنان می گوید: « نگاه کنید چطور آسمان از فرار شما می خندد و به شما به دیده حقارت می نگرد. ای دوزخیان به همان دوزخ بازگردید که من پیش خدای خود پرواز خواهم کرد» (ص 77).

صحنه دهم، صحنه آخر نمایش است. شاگردان فاستوس به کتابخانه می آیند و حال استاد را دگرگون می یابند. فاستوس در آستانه مرگ است و ساعتی دیگر باید به دوزخ برود. او به شاگردانش آنچه را که واقع شده است می گوید. آنها می خواهند به استاد خود کمک کنند اما فاستوس به آنها می گوید که از عذاب الیم دوزخ نمی تواند برهد. به او می گویند خدا را بخواند اما او دست خود را نمی تواند بلند کند زیرا ابلیس و مفیستوفلس دستهای او را گرفته اند. او به شاگردانش می گوید که از آنجا دور شوند که مبادا به آتش عذاب او بسوزند. دانشجویان که بیرون می روند زنگ ساعت یازده صدا می کند. فقط یک ساعت به زمان مرگ فاستوس مانده است. اکنون او آرزو می کند که چرخ از گردش باز ایستد تا آن ساعت نرسد و مهلتی می طلبد تا شاید راه توبه گشوده شود اما زمان می گذرد و ابلیس خواهد آمد ولی او همچنان چشم امید به خداوند و عیسی بن مریم دارد. در این یک ساعت استغاثه و تضرّع می کند و باران ملامت بر وجود خود می بارد تا اینکه صدای زنگ نیمه شب به گوش می رسد: « این صدای زنگ نیمه شب است که به گوش تو می رسد. ای تن چالاک باش و خود را در میان ذرات هوا متلاشی ساز تا شیطان نتواند ترا به دوزخ بکشاند» (ص 93) اما شیطانها وارد می شوند و فاستوس را کشان کشان می برند. پرده می افتد و پیشخوان می خواند:

نهالی که ممکن بود روزی درخت تنومندی شود، قطع شد. گلهای دانش و ذوق که روزی در مغز این مرد دانشمند روئیده بود، همه پاک بسوخت و فاستوس از میان رفت. خردمندان باید از تباهی او سرمشق بگیرند و سر در پی کشف اسراری که رخصت افشای آن نیست، نگذارند و راز آفرینش را همراه با شگفتی بنگرند زیرا هوش دانشمندان گاهی آنها را اغوا می کند که بیش از آنچه خداوند مقرر داشته است، در رازهای جهان حیات کنجکاو شوند.

 به مهمترین نکات تراژدی کریستوفر مارلو که تراژدی تاریخ جدید است توجه کنیم:

1-    ابلیس سراغ مردی می رود که دانشمندترین و داناترین مردم زمانه خویش است.

2-    مرد دانشمند به فکر دانشی افتاده است که با آن بتواند زمین و زمان و چرخ و گردون را مطیع خویش سازد و به استخدام درآورد.

3-    شیطان به او وعده می دهد که اگر روح خود را به او بفروشد در ازاء آن قدرت و توانایی بر هر کار به او می بخشد.

4-    فاستوس عهد قدیم را از یاد می برد و با شیطان عهد می بندد و با خون بازوی خود پیمان نامه را می نویسد و امضاء می کند و در طی مدت بیست و چهار سال به کامجویی و کامروایی و بازی قدرت مشغول می شود.

5-    گهگاه ندامت به سراغ فاستوس می آید اما مفیستوفلس و ابلیس نمی گذارند این ندامت او را از راه دوزخ بازگرداند.

6-    فاستوس که به کلّی تباه نشده است با دانایی و ایمان خود شیاطین را می ترساند و متواری می سازد اما جلوه خودبین او اسیر ابلیس و دوزخ است.

7-    مهلت بیست و چهار سال که به سر می رسد، فاستوس عاقبت گمراهی خود و فرا رسیدن عذاب را می بیند و به خدا پناه می برد اما دیگر دیر شده است و شیاطین او را با خود به دوزخ می برند.

چنانکه گفته شد این تراژدی، تراژدی تاریخ جدید است. فاستوس دانشمند بزرگ قرون وسطایی، طالب علمی می شود که عین قدرت باشد و او را به قدرت برساند. او این علم را باید به بهایی گران بخرد و می خرد و همه وجودش به علم عین قدرت مبدل می شود. او دیگر شأن آدمی خود را از دست داده است (فاستوس، دانشمند الهی که مظهر آن پیرمرد نمایشنامه کریستوفر مارلو است، به آسمان رفته است) و فقط گهگاه در آناتی عهد آدمیت خود را بیاد می آورد و در پایان کار که مصیبت فرا می رسد، به فکر بازگشت می افتد. آیا این سرگذشت صورت مثالی تاریخ جدید است؟ در چندین کتاب که در صدر تجدد نوشته شده است می توان صورت کلی و اجمالی ماجرای تاریخ جدید را دید. یکی کتاب پرنس ماکیاول است که در آن سیاست جهان جدید تصویر شده است. کتاب دیگر، آتلانتیس جدید فرانسیس بیکن است که در آن علمی که قدرت است، دائر مدار همه چیز می شود. تقریر در باب روش دکارت را هم می توان با اندکی تکلّف در ردیف این کتابها آورد اما در مورد دکتر فاستوس هیچ تکلّفی وجود ندارد. اگر پرنس ماکیاول و آتلانتیس جدید فرانسیس بیکن وصف صورت اجمالی جامعه جدید باشند، اثر کریستوفر مارلو شرح رمزی حادثه را از آغاز تا پایان باز می گوید. آیا نویسنده و شاعر در زمانی که هنوز علم جدید بوجود نیامده بود، می دید و می اندیشید که بشر جدید می خواهد با شیطان عهد ببندد و از ایمان بگذرد تا قدرت تصرّف در جهان و موجودات را بدست آورد؟ نمی توان گفت که کریستوفر مارلوی لاابالی که در میخانه کشته شده است نگران بر باد رفتن ایمان بوده و علمی را که در طلیعه تاریخ جدید پیدا شده بود، شیطانی و هدیه شیطان می دانسته است. شاعر در شعر خود قصد اثبات و نفی ندارد بلکه آنچه را می یابد باز می گوید و نکته مهم اینکه هیچ یک از کسانی که علم جدید را شیطانی می خوانند به دکتر فاستوس کریستوفر مارلو استناد نکرده اند. به مقصود و نیت شاعر کاری نداشته باشیم. آیا دانش جدید سحر و جادوگری است و آیا این دانش به بهای از دست شدن آسمان به دست آمده است و راه آن به تباهی ختم می شود؟ درست است که بعضی از مردم شناسان مدل علم جدید را ساحری دانسته اند اما این علم را جادوگری نمی توان دانست ولی توجه کنیم که جادوگری فاستوس هم از سنخ جادوگری دیگر جادوگران نیست. او می خواهد با جادوگری خود بر دریاها پل ببندد و سلاحهای مخوف بسازد و دل کوهها را بشکافد و . . . پس جادوگری او بی شباهت به تکنولوژی جدید نیست. آیا علم جدید با بی ایمانی ملازمت دارد و در ازاء از دست شدن ایمان و پناه آسمان بدست آمده است؟ علم جدید ظاهراً با دین و ایمان منافات ندارد اما کارهای دکتر فاستوس هم خلاف دیانت نبود. این شخص فاستوس بود که روح خود را فروخته بود. اگر بگویند که او را مظهر علم باید دانست می پرسیم که آیا حساب دانشمندان را از نظم علمی جدا باید کرد؟ یعنی آیا دانشمند می تواند معتقد باشد اما در نظم تکنولوژی جایی برای اعتقاد دینی و ایمان وجود ندارد و بالاخره آیا پایان تاریخ جدید به دوزخ باز می شود؟ از زاویه دیگر نگاه کنیم. آیا دانشمندان به مسائلی جز مسائل علمی می اندیشند و آیا در روش علمی جایی برای هیچ مسئله ای که در عداد مسائل علمی نباشد وجود دارد؟ پیداست که دانشمندان گهگاه احوال دینی و شاعرانه دارند و کسانی در تاریخ پیدا می شوند که می توانند درس عبرت و تذکر بدهند و غفلت را بیاد مردمان بیاورند اما دانشمند بکار خویش سرگرم است و به اینکه گذشته چه بوده است و آینده چه خواهد شد معمولاً وقعی نمی گذارد. او همان سخن را که ارنست رنان به نویسنده جوان رومن رولان گفت، می گوید: «آینده بشر مهم نیست بگذار علم پیشرفت کند» ولی دانشمند با شیطان معامله نکرده و چیزی نخریده است که در ازاء آن ایمان خود را واگذار کند. آری، او ایمان خود را واگذار نکرده است اما شاید بگویند که عالم او چنین کرده است. من دیگر می ترسم نتیجه گیری کنم و مثلاً بگویم آیا شیطان بر عالم جدید حکومت می کند و قدرت این عالم قدرت شیطانی است؟ تکنولوژی را همگان وسیله ای برای زندگی مرفه می دانند و اهل دین و اخلاق هم استفاده معقول از آن را نه فقط مباح بلکه لازم می شمارند پس چگونه آن را شیطانی بخوانیم. هرچه هست داده حق است. آنچه اهمیت دارد این است که تکنولوژی را با حقیقت یکی نینگاریم. کریستوفر مارلو دریافت شاعرانه خود، دیده بود که سودای قدرت می تواند بشر را چنان به خود مشغول سازد که از همه چیز و حتی از روح و حقیقت خود غافل شود. این سوداگری درست در مقابل قمار عارفانه و عاشقانه است . در درام مارلو همه سودای تصرّف و قدرت و به دست آوردن است و با این سودا هیچ چیز به دست نمی آید و در پایان همه چیز از دست می رود و اینجا در قمار عاشقانه همه چیز در پای دوست ریخته می شود و آنکه چنین می کند شرمسار است که چرا چیزی که لایق دوست باشد، نیاورده است و وصف حال خود را این چنین به زبان می آورد که:

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر

در قمارخانه جهانی که شاعر قرن شانزدهم بریتانیایی نگران پدید آمدن آن بوده است دیگر چنین قمارهایی صورت نمی گیرد ولی قمار بر سر هستی و زندگی بشر بسیار محتمل می نماید و شاید با این قمار آتش دوزخی که دکتر فاستوس را بسوی آن می کشیدند در زمین افروخته شود.

 





صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به سایت گروه تئاتر همرهان شهرستان محمود آبادخوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای گروه تئاتر همرهان شهرستان محمود آباد محفوظ است